کتابی را طی کردم
که زندگی یک دایناسور در آن بود
این به معنی کتمان همه حرف ها نیست
من فقط روی قسمت معلق بودن او حرف می زنم
نوستالژی می تواند تراژدی بیافریند یا بر عکس
(زمانی که سفیر ایران در فرانسه بودم خانمی جوان به من چشمک زد)
بر خلاف گفته ارسطو
آنچه به تعلیق درمی آید متعلق به همه است
گرچه ممکن است این جمله از ارسطو نباشد
یا معادل مفهومی آن
بریده و کوتاه
با چیزی ندارد
نخی را با سوزن در تمام اندام او رد کردم
یا
مدونا مدونا باز اوهایو می خواند در وصف من
دانستن این نکته که پیوسته ما محدودیت مکانی، زمانی ،جسمانی واندیشگانی داریم ، راه را بر خود بزرگ بینی و افتادن در چنگال سندروم مانیک می بندد یا به عبارتی فرصتی دست می یابد برای خود یافتنی مجدد و نیرویی تازه برای آشتی با واقعیات موضوع را با جمله ای از هایدگر پی میگیریم : "هرچه کار یک متفکر بزرگتر باشد نا ادیشه ها در کار او بیشتر باقی خواهد ماند مقصودم آن چیزهاست که به شکرانه کار اوبرای نخستین بار پدید آمده اند، اما هنوزشکل فکر ناشده دارند" ذهن ما برای درک این جمله از جژء و ابتدای جمله شروع به پردازش می کند تا کل آن را در بر بگیرد و بسته به توان ذهنی و اندیشگانی ما و باز منوط به نوع و سالم بودن گزاره (صرف و نحو جمله) واکنش و درک پذیری از خود نشان می دهد . معادل سازی و مشابه سازی از اساسی ترین و بدیهی ترین کار مغز است . انسان از بدو تولد واشنایی با زبان این معادل سازی را آغاز می کند و رفته رفته با بینش بیشتر معادل ها را توسعه و طبقه بندی می کند . اولین بار کلمه "بابا" را معادل یک چهره و یک شخص قرار می دهد که با او در تماس است و رفته رفته این معادل سازی بسته به اهمیت فردی و شخصی دارای حجم ارزشی یا ... می شود. بنابر این ذهن ما برای درک جمله هایدگر"هرچه کار " را معادل هر اندازه و هرچقدر کار میگیرد و پس از آن "متفکر" را معادل شخص و انسانی که دارای فکر و تفکرات عمیق می باشد و "بزرگتر باشد نااندیشه ها در کار او" بزرگتر را معادل شخصی متفکری که دارای افکار بزرگتر است و نا اندیشه ها در کار او را هم معادل افکار اندیشه نشده یا تجزیه و تحلیل نشده .....تا پایان جمله که پردازش مغز تمام می شودو پاسخ به جمله بار مفهومی روشنی می یابد یا ذهن ما برای پاسخ دادن به این جمع نیز2+3= به همین شیوه عمل می نماید. اگر کمی با دقت به مسئله فکر کنیم می بینیم در ریاضیات همیشه راه ها و کلید های ثابتی برای حل مسئله وجود دارد که یافتن پاسخ را آسان می کند که در ادبیات و علوم انسانی این گونه نیست . در علوم انسانی همیشه درک و نتیجه گیری ملاک ذهن می باشد اما در ریاضیات می توان مجهولی را با مجهول دیگری پاسخ گفت. ذهن انسان دائم در حال پردازش است یا به عبارتی ما برای درک امور دائم در نوعی ریاضیات پیچیده غوطه ور هستیم . در علوم انسانی معادله ها اغلب دو یا چند مجهولی اند و ما نیز ناگزیر بدنبال پاسخ آن هستیم. "من کی هستم؟" من یعنی خودم" کی "به معنی چه کسی و" هستم "نیز به مفهوم بودن و واقعیت داشتن، برای درک این سوال به علت اشنایی ذهن با کلمه ها سرعت معادل گزینی دیده نمی شود اما یافتن پاسخی برای این معادله شاید پردازش و حسابگری مغز در همه عمرنیز کفایت نکند ،...